
حکایت
اون ملا و بچه ش که سوار خرش بود رو یادم میاد که دو تایی سوار خر بودن
ملت گیر دادن بهشون که چه بی انصاف ن ، خجالت نمي كشن دو تايي سوار ي خر
مي شن .
پسرش از خر پياده شد و پيرمرد سوار خر شد ، گفتند عجب باباي بي انصافي ، پسرش پياده راه مي ره ! آخي !
پدر
پياده شد و پسر نشست ، گفتن عجب پسر بي معرفتي ، پدر پير پياده است و پسر
سواره ، عجب دوره زمونه اي شده ، چقدر بچه ها بي معرفت شدن ...
حالا حكايت اين روزگار هم حكايت همان ملاست و خر !!
بي خيالي طي مي كني ، مي گن به فكر زندگي نيس !
پدر خودتو در مياري مي گن ، بابا ول كن دنيا ارزش نداره ، اه اه اين چقدر حرص مي زنه !
خوش اخلاقي مي گن ، عجب آدم ماستيه !
بد اخلاقي ، مي گن عجب آدم سگيه !!
تند رانندگي مي كني ، مي گن دنبال سر باباش مي دوه ، يواش مي ري مي گن اه اه چه آدم شل و وليه !
درس مي خوني ، مي گن اه اه بچه خرخون ، نمي خوني مي گن اه اه دودره باز درس نخون تنبل !
پي كار رو تو اداره مي گيري مي گن عجب آدم گيريه ! نمي گيري مي گن اه اه چه آدم بي خيالي !!
چه ميشه كرد با اين روزگار و آدماش !