ما در کتابها بیهوده
پرسه زدیم هیچ نفهمیدیم ...
کلمات را چون سقز ،
بیهوده سق زدیم .هیچ نفهمیدیم ...
ما شیشه های
عینکمان را قطور می کردیم
ما ناشناخته چه
کارها که نکردیم با ذهن وبا کلام ... چرا که اول کلام بود
آینده را به کودکان
سر کوی باختیم و در میان موج کلام اسب تاختیم در دریا "کنت مونت کریستو" شدیم و در خشکی
"پاردایانها" ...
برخی کتابها چیزی
نداشت بفهمیم، برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم ... نفهمیدیم
هنگام عاشقی انسان چرا با کتاب هم آغوش می شود. آیا کتاب مسکن این بیماری خطرناک است یا
اینکه ناقل آن ...کتاب این اعتیاد زمین گیر؟
در چهارده سالگی با
حافظ آشنا بودم آن روزها که درک نمی کردمش دیوانه وار می سوختم میان کوچه باغ
غزلهایش امروز بالشی ست و گه گاه تفألی...
به خواندن "
نی نامه " و " مولانا " معتادم ... با خواندنش احساس می کنم " نوستالژی "
چیست و میکروب آن را در گاهواره ی من کشت کرده اند." صادق " هفده بیت اول آنرا
از سمفونی پنج" بتهون " بزرگتر دانست . " صادق " خلف ترین فرزند
عشق بود و به دیوار قرن بسته تاریک پنجره ای باز کرد تا آفتاب بتابد و"نیما"
یادش بخیر دست مرا گرفت به کهکشان معرفی ام کرد!
کتابهایی هست که به
خواندنش نمی ارزد
کتابهایی هست که باید از بر
کرد " بیکن " فیلسوف دزد انگلیسی گفته است :بعضی کتابها را باید چشید و
برخی را باید با حمله ی حریصانه ای بلعید.
تنها کتابهای نادری
هستند که باید خوب آنهارا جوید وهضم کرد.آری کتابهایی هست که باید همیشه خواند
چو"حافظ" و "مولوی" کتابهایی هست که باید با خود به قصر آیینه برد چو
"بوف کور" اما کتابی نیست که بتوان آن را سوزاند مگر این که اسکندر باشی
یا....