باران میبارید و قطرات چه با التماس خود را بر دل سنگی شیشه می کوبیدند...
سر بر پنجره ی دلتنگی تکیه داده بودم و با افکار پریشان حال خود در جنگ بودم...
اسمان چه دلتگرفته است... چه تنهاست...
ایا ماه او را نیز چون دل من به بازی گرفته اند؟؟!!
ایا عظمت اسمانیش را چون روح با عظمت من به مضحکه گرفته اند؟؟!!!
....
می خواند مرا... کیست...
بلند میشوم و با دلی امیدوار می نگرم....
اما... اما توهم است.. خیال است... بیشک که این چنین است....
سر بر زمین می افکنم و با خجالت از روح خسته خود لبخندی می زنم و می دانم
که کسی در انتظار شیشه تنهایی من نیست....
باز هم ان صدای گنگ... می خواند مرا...
از دل اسمان است.... می خواند مرا...
در سنگی دلتنگی ها را می گشایم و چون پرستوی بال شکسته رها می شوم...
سر بلند می کنم به اسمان می نگرم.... بگذار قطرات باران چهره غبار گرفته ام را
نوازش دهد... بگذار ارام با اشکهایم هم سو شود....
بخشیدی مرا؟! دل تو نیز برایم تنگ شده بود؟! تو نیز چون من بی قرار بودی؟؟!!
می خندم از سر بی قیدی... می خندم از سر شوق... بلند....
ترنم اهنگین خنده هایم فضای سرد سکوت را می شکند....
سنگینی نگاههای مادر را که باز اندوه بر انان نشسته حس می کنم...
می دانم که مرا مجنون میپندارد... بگذار اندیشه اش این چنین باشد که جنون در راه
تو بر من نوش است پروردگار مهربانم....