تبليغاتX
بچه مسجدسليمان
بچه مسجدسليمان
از هر در سخنی

قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است

در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود

یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا!

بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او

تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟!

دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود

روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم

لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟!

ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه نهم آذر 1388 :: 8:15 :: توسط : بچه مسجدسليمان

می گویند مردی روستایی زنش را برای درمان به یکی از بیمارستان های گران شهر برد. خرج عمل و بستری شدن بالا بود و مرد روستایی باید به شکلی این هزینه را جبران می کرد.یکی از پرستاران تعریف می کرد که این مرد هر روز به سراغ تلفن عمومی روبه روی اتاق همسرش می رفت و با صدای بلند فریاد می زد: آهای پسران و دختران من حالتان که حتما خوب است؟ گوسفندها را به صحرا بردید؟ بسیار عالی است. گاوها را هم تیمار کردید. فوق العاده است. مواظب خودتان باشید.پرستار می گفت : تمام یک ماهی که زن در بیمارستان بستری بود مرد اینکار را تکرار می کرد و با صدای بلند خود همه کادر بیمارستان را ناراحت می ساخت. چندین بار به مرد تذکر داده شد که صدای خود را پایین بیاورد اما او با سماجت و لجبازی با همان صدای بلند خود این جمله تکراری را برای پسران و دختران خود در روستا تکرار می کرد.پرستار می گوید : یک روز مجبور شدم به شهرستان زنگ بزنم و چون کادر مدیریت بیمارستان در مورد تلفن های شخصی سخت گیری می کرد به ناچار به سراغ تلفن عمومی روبه روی اتاق پیرزن روستایی رفتم اما در کمال تعجب دیدم که تلفن خراب است و اصلا کار نمی کند.در همین لحظه دوباره مرد روستایی به سمت تلفن آمد گوشی را برداشت و شروع به داد و فریاد کرد. و من تازه متوجه شدم که پیرمرد همه طعنه ها و بدخلقی های ما را تحمل کرد تا به زنش اطمینان بدهد که در غیاب او بچه ها سالم هستند و به خاطر هزینه بیمارستان گوسفندها فروش نرفته اند و بعد از خوب شدن و مرخص شدن زن انها می توانند با خاطری آسوده به روستا برگردند و مطمئن باشند که هنوز می توانند گاوها را در طویله ببینند .

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه بیستم بهمن 1387 :: 10:57 :: توسط : بچه مسجدسليمان

  مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه نهم بهمن 1387 :: 23:49 :: توسط : بچه مسجدسليمان

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یك پاكت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

 

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار كنم، چون می خواستم جلوی یك رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا كردم، او واقعاً معركه است، اما می دونستم كه تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالكوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینكه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یك تریلی توی جنگل داره و كُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یك رؤیای مشترك داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز كرد كه ماریجوانا واقعاً به كسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می كاریم، و برای تجارت با كمك آدمای دیگه ای كه توی مزرعه هستن، برای تمام كوكائینها و اكستازیهایی كه می خوایم. در ضمن، دعا می كنیم كه علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت كنم. یك روز، مطمئنم كه برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،

John

 

پاورقی : پدر، هیچ كدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری كنم كه در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن


ارسال شده در تاریخ : شنبه بیست و هشتم دی 1387 :: 13:32 :: توسط : بچه مسجدسليمان

به اندازه مرگ

        بیزارم

              از کسی که

                       در دلش چیزی دارد

                                      و بر لبانش

                                            چیزی دیگر......


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه نوزدهم دی 1387 :: 22:44 :: توسط : بچه مسجدسليمان
درباره وبلاگ
با سلام به شما دوست گرامي كه اين وبلاگ را قابل دانسته و از آن بازديد كرديد.
هدف از نگارش اين وبلاگ در اختيار قرار دادن جديدترين فيلتر شكنهاست،تا همه بتوانند به يك گشت و گذار آزادانه در اينترنت بپردازند.اين وبلاگ هر سه روز يكبار آپ ميشه.لطفا مرا از نظرات خودتون بي بهره نگذاريد.ضمناَ هر گونه استفاده غیر اخلاقی از فیلتر شکنها ممنوع می باشد.
اما در مورد خودم...
من ...
یکی که شاید همسایه شما باشه
دوست صمیمی شما باشه
شاید بارها از کنارش رد شدید
شاید بارها ازش تو خیابون آدرس پرسیدید
اما...
اما شما نمی شناسینش...
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
Google Groups
اشتراك در parsoomash
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

free counters
> Page Rank Check counter بچه هاي مسجدسليمان
free counter
free counter
counter
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده

make money